تمام شعرها متعلق به من : ماندانا طورانی است لطفا از سر بی مهری دلنوشته هایم را به حــراج نــــگذارید
Friday, May 4, 2012
Saturday, April 14, 2012
ما مرده بودیم
خیابان ها که آوار شدند
روی سرمرد همسایه
وقتی که زن برنگشت
ما مرده بودیم
برادرت که به مسلخ رفت
همسایه ها مرده بودند
خواهرت که پرپر شد
مردم مرده بودند
همیشه بودند کسانی که مرده باشند
تا "خرده مرگ های" این دور و بر
به چشم کسی نیاید
وما که به چشممان آمد
بال و پر ریخته
از این در به آن دیوار زدیم
و چه می دانستیم
پای این ستون تو را به آتش می کشند
پای آن ستون مرا گلوله می بنند
می بینی
دروغ گفته اند
از این ستون به آن ستون
فرجی نیست
Sunday, April 1, 2012
شعر سپید
قافیه را که ببازی
کمی هم "شاعری" بدانی
شعر سپید میگویی
دلت که گرفته باشد
روزگارت که سیاه شد
شعر سپید هم نمیگویی
یک چیزی میگویی
مثل همین شعر
که شروعش با خودت است
تمام کردنش با خدا
یکی هم میخواند .. همدرت میشود
اسمت را میگذارد شاعر
فقط برای همین "کمی" رفاقتت با واژه ها
وگرنه همان یک نفر هم نبود
لابد میرفتم روی دیوار مینوشتم
برای همین است شاعرم
که کسی مثل تو هست
راستی ...
کاش روزگارت سیاه نباشد
آخر این دنیا چقدر شاعر میخواهد ؟
زنی را زیسته ام
من زنی را زیسته ام
روی حنجرهء مردی
که سال ها
نه به عاشقانه ای
که تنها به فریاد میلرزید
من زنی را زیسته ام
که با چرخش یک "قفل"
تمام زندگی اش واژگون میشود
چرا که ...
وحشتِ وجودِ مردی را به جانش می انداخت
که نگاهش
نه به مهر
که به خشم روی صورت زن پاشیده میشد
من زنی را زیسته ام
که سرش همیشه پایین بود
نه از شرم نوازش های مردش
از وصله های نانجیبانه اش
که " ناجور" به شب و روزش دوخته بود
من زنی را زیسته ام
که سالها پیش مرده بود
و هرگز نمیدانست
نمیفهمید
که عشق
این نیست
Subscribe to:
Posts (Atom)




