Sunday, April 1, 2012

شعر سپید


قافیه را که ببازی
کمی هم "شاعری" بدانی
شعر سپید میگویی
دلت که گرفته باشد
روزگارت که سیاه شد
شعر سپید هم نمیگویی
یک چیزی میگویی
مثل همین شعر
که شروعش با خودت است
تمام کردنش با خدا
یکی هم میخواند .. همدرت میشود
اسمت را میگذارد شاعر
فقط برای همین "کمی" رفاقتت با واژه ها
وگرنه همان  یک نفر هم نبود
لابد میرفتم روی دیوار مینوشتم
برای همین است شاعرم
که کسی مثل تو هست
راستی ...
کاش روزگارت سیاه نباشد
آخر این دنیا چقدر شاعر میخواهد ؟

زنی را زیسته ام


من زنی را زیسته ام
 روی حنجرهء مردی
که سال ها
نه به عاشقانه ای
که تنها به فریاد میلرزید
من زنی را زیسته ام
که با چرخش یک "قفل"
تمام زندگی اش واژگون میشود
چرا که ...
وحشتِ وجودِ مردی را به جانش می انداخت
که نگاهش
نه به مهر
که به خشم روی صورت زن پاشیده میشد
من زنی را زیسته ام
که سرش همیشه پایین بود
نه از شرم نوازش های مردش
 از وصله های نانجیبانه اش
که " ناجور" به شب و روزش دوخته بود
من زنی را زیسته ام
که سالها پیش مرده بود
و هرگز نمیدانست
نمیفهمید
که عشق
 این نیست

پیله


پیله  کرده است
دلم
به داشتنت
و هر بار که میترسم
از نبودنت
هزار پروانه
 در دلم
بال بال میزند

Tuesday, February 28, 2012

بی خوابی


به هوای تو
برای یک لحظه بودنت
دلم را
که هیــــــــــچ
سرم را هم به باد داده ام
آنقدر بی تو گذشتم
از این لحظه ها
 که دیگر باشی یا نباشی  
 دنیا را هم آب ببرد
مرا خـــــواب ...
 که نه !
یک دنیا
" بی خوابی" برده است

Wednesday, February 15, 2012

هم قد


هرچقدرهم به گردنت آویزان شوم
نه تو اندازهء دلتنگی هایم میشوی
نه قد من به بی حواسی هایت میرسد
اینطور نمیشود                    
باید یک فکری به حال این
بی قوارگی های عشقمان بکنم
به تن هر دویمان زار میزند