تمام شعرها متعلق به من : ماندانا طورانی است لطفا از سر بی مهری دلنوشته هایم را به حــراج نــــگذارید
Saturday, June 1, 2013
Saturday, May 11, 2013
خانه
خانه ات گرم است
و دست های تو گرم
دیوارهای خانه
سنگی اند
و چه کسی می گوید
از سنگ ها صدا در نمی آید
وقتی هزار بار شنیده ام
دوستم داری
کنج همین دیوار ...
پنجرهء
کوچک خانه
همیشه باز است
و اتفاق خوب بودنت
وقتی نگاهم می کنی
همان جا می افتد
روی چشم های من
.
.
.
که همیشه بازند
تا ماتم مرگ نیفتد
حتی
به همان اندازهء کوتاه
روی نگاهم
و این ذوقِ گنگ
که دلم را می لرزاند
با هزار آینه انگار
هرگز
تمام نمی شود
این خانه منم شاید
با
دیوارهای سنگی
پنجره ای
رو به غروب
و گیجی هزار تصویر
که دل باخته ام
به صاحبم
Tuesday, April 30, 2013
Friday, April 26, 2013
Tuesday, April 16, 2013
ما جا مانده ایم
تو در چشم های من
جا مانده ای
من در دست های تو
و دست های تو
ای کاش
در اندام عشقی دور و محو
جا نمانده باشند
آدم ها همیشه
خودشان را جا می گذارند
در لحظه ای که مرده اند
یا حتی
زمانی که
" کمی " زندگی کرده اند
فکر می کنم
اگر
به خاطرم زندگی کنی
تا ابد
برای تو بمیرم
و چه کسی
قرار است
ثابت کند
من و تو
پشت سرِ یک مشت " چشم بد"
یا یک عمر تنهایی
جا نمانده ایم ...؟
جا مانده ای
من در دست های تو
و دست های تو
ای کاش
در اندام عشقی دور و محو
جا نمانده باشند
آدم ها همیشه
خودشان را جا می گذارند
در لحظه ای که مرده اند
یا حتی
زمانی که
" کمی " زندگی کرده اند
فکر می کنم
اگر
به خاطرم زندگی کنی
تا ابد
برای تو بمیرم
و چه کسی
قرار است
ثابت کند
من و تو
پشت سرِ یک مشت " چشم بد"
یا یک عمر تنهایی
جا نمانده ایم ...؟
Wednesday, April 3, 2013
Thursday, March 14, 2013
شبیه هیچ کس
خیلی ها
که انـــگار یکی بودند
باحرفهایشان
که هـــرگز یکی نبود
آمدند
پا گذاشتند
روی واماندگی ام
و سر از هیچ کجای دلم
در نیاوردند
یک روز
تو آمدی
که شبیه هیچ کسی نیستی
و حرفهایت همیشه یکی ست
از تنهایی ام
سر در آوردی
و از من !
که هیـــــــچ کسی نیستم
و من این بار ...
/ شـــوخی نیست /
به جز تو
از تـــمام آدم هایی که
حرفشان یکی نـــبود
و چه می دانم
شایـــــد هم
اصلا نــــبوده اند
دل بریده ام
ماندانا طورانی mandana tourani
که انـــگار یکی بودند
باحرفهایشان
که هـــرگز یکی نبود
آمدند
پا گذاشتند
روی واماندگی ام
و سر از هیچ کجای دلم
در نیاوردند
یک روز
تو آمدی
که شبیه هیچ کسی نیستی
و حرفهایت همیشه یکی ست
از تنهایی ام
سر در آوردی
و از من !
که هیـــــــچ کسی نیستم
و من این بار ...
/ شـــوخی نیست /
به جز تو
از تـــمام آدم هایی که
حرفشان یکی نـــبود
و چه می دانم
شایـــــد هم
اصلا نــــبوده اند
دل بریده ام
ماندانا طورانی mandana tourani
Saturday, March 9, 2013
Friday, February 8, 2013
وعده ...
این جنگ نا تمام
با کشتار دسته جمعیِ
من و
بودنم
من
و نبودنم
دارد به فاجعه ای
تبدیل می شود
من با خودم می جنگم
قحطیِ عشق می شود
و آن وقت
حسرتِ یک لحظه آسودگی
مرا می کشد!
دستم به هیچ چیز نمی رسد
و این هیـــــچ ربطی ندارد
به این قانونِ مضحک
که چیزهای خوب
برای نداشتنند ...
قرار نیست هر جنگی
تو را بکشد
هر روز
هر روز
تو را ...
با دست های کوتاه
و پاهای درازتر از سهمت
می گذارند
کنار دیوار
فرمان آتش می دهند
آن وقت
رهایت می کنند
تا جنگ تمام شود
همین است که هست
من فقط
تسلیم وعدهء مردن می شوم
و دست هایم
به مرگی که می گفتند
حق بود
مثل تمام چیزهای خوب دیگر ...
نمی رسد
با کشتار دسته جمعیِ
من و
بودنم
من
و نبودنم
دارد به فاجعه ای
تبدیل می شود
من با خودم می جنگم
قحطیِ عشق می شود
و آن وقت
حسرتِ یک لحظه آسودگی
مرا می کشد!
دستم به هیچ چیز نمی رسد
و این هیـــــچ ربطی ندارد
به این قانونِ مضحک
که چیزهای خوب
برای نداشتنند ...
قرار نیست هر جنگی
تو را بکشد
هر روز
هر روز
تو را ...
با دست های کوتاه
و پاهای درازتر از سهمت
می گذارند
کنار دیوار
فرمان آتش می دهند
آن وقت
رهایت می کنند
تا جنگ تمام شود
همین است که هست
من فقط
تسلیم وعدهء مردن می شوم
و دست هایم
به مرگی که می گفتند
حق بود
مثل تمام چیزهای خوب دیگر ...
نمی رسد
مرد مسیرهای آشنا
تو مرد کوچه های بن بست نیستی
مرد مسیر های آشنا چرا ...
من اما
زنی گم شده ام در هراس خیابان
که هیـــــچ مردی
به جز تو
ترس مرا کم نمی کند
دنبال نشانیِ آشنا رفتن ولی
کار هر زنی می تواند باشد
کاش تو ...
تنهــــــا
نشانی خانهء من باشی !
فقط نمی فهمم
چرا این روزها
فکر می کنم
من به بن بست رسیده ام
و تو در غریبگی این خیابان ها
گم شده ای ...
مرد مسیر های آشنا چرا ...
من اما
زنی گم شده ام در هراس خیابان
که هیـــــچ مردی
به جز تو
ترس مرا کم نمی کند
دنبال نشانیِ آشنا رفتن ولی
کار هر زنی می تواند باشد
کاش تو ...
تنهــــــا
نشانی خانهء من باشی !
فقط نمی فهمم
چرا این روزها
فکر می کنم
من به بن بست رسیده ام
و تو در غریبگی این خیابان ها
گم شده ای ...
Friday, January 18, 2013
Sunday, January 6, 2013
اهلی
من گریخته ام
سالها
از تفنگ ها
گریخته ام از انعکاس قدم ها
که بوی مرگ می آورند ...
هنوز هم می گریزم
کمی دیر است شاید
نفس که ندارم و تو ... با شکوه و تملک
در چشم های من زل میزنی
دلم میخواهد لنگ بزنم ... آرام شوم
شکــــــــــــــــار شوم
به من که می رسی
فرمانروای مطلق ِ جنگل !
گلویم را بفشار
صدایی نمانده
در بغض های شلیک نشدهء حنجره ام
برای یکی شدن ...
چشم در چشمت می گذارم
و تمـــــــــــــام میشوم
این بیشه های سراسر وحشت
تو را با ابهت
پر از عطشِ داشتن
به دنبال من انداخت
و مرا بی ترس
اینگونه
آرام ... اهلـــــــــی
در آغوش تو ... ؟
قانون جنگل
اگر این است
قانون بدی نیست
سالها
از تفنگ ها
گریخته ام از انعکاس قدم ها
که بوی مرگ می آورند ...
هنوز هم می گریزم
کمی دیر است شاید
نفس که ندارم و تو ... با شکوه و تملک
در چشم های من زل میزنی
دلم میخواهد لنگ بزنم ... آرام شوم
شکــــــــــــــــار شوم
به من که می رسی
فرمانروای مطلق ِ جنگل !
گلویم را بفشار
صدایی نمانده
در بغض های شلیک نشدهء حنجره ام
برای یکی شدن ...
چشم در چشمت می گذارم
و تمـــــــــــــام میشوم
این بیشه های سراسر وحشت
تو را با ابهت
پر از عطشِ داشتن
به دنبال من انداخت
و مرا بی ترس
اینگونه
آرام ... اهلـــــــــی
در آغوش تو ... ؟
قانون جنگل
اگر این است
قانون بدی نیست
Wednesday, December 26, 2012
و اما عشق
تو
و دق مرگیِ روزهای رفته ات ...
من
و دلمردگی روزهای نیامده ام ...
و امـــــــــا او ...
که هر روز
درگیرِ دلخوشی های نداشته اش
به یک بهانه می خواهد مـــــــن را خط بزند
تا تـــــــــــو را
از سر بنویسد
باور کن
یک جای کار می لنگد
که همـــــــه
دیـــــــر به هم می رسند
وگرنه
اینهمه آدم
" دست به عصا "
دنبال عشقی نبودند
که شایــــد
روزی
به یک جایی برسد
و دق مرگیِ روزهای رفته ات ...
من
و دلمردگی روزهای نیامده ام ...
و امـــــــــا او ...
که هر روز
درگیرِ دلخوشی های نداشته اش
به یک بهانه می خواهد مـــــــن را خط بزند
تا تـــــــــــو را
از سر بنویسد
باور کن
یک جای کار می لنگد
که همـــــــه
دیـــــــر به هم می رسند
وگرنه
اینهمه آدم
" دست به عصا "
دنبال عشقی نبودند
که شایــــد
روزی
به یک جایی برسد
Friday, December 7, 2012
زندگی
بوی خاک می آید
خاک خیس
مثل صورت همیشه نمدار من
سنگ سرد است
مثل قلب آن مرد که رفت
مثل آن زن که می رود ...
صدای گریه را می شنوم
و نمی فهمم چرا
می نشینم
دهانی شیرین می کنم
خیلی وقت است
دهانم
به این خوش طعمی نبوده است
دست می کشم
روی سنگ
و شک می کنم
به مردمانی که اینجا نشسته اند
انگشتم روی خطوط فرو می رود
با خودم می گویم
شاید کور باشند آدمهای اینجا ...
یا مرده اند
که طعم گس لحظه هاشان را
هیچ چیز عوض نمی کند
بوی خاک خوب است
و هوای اینجا سرم را ...
تمام بدنم را سبک می کند
من دچار بی وزنی ام
و غروب ... ته دلم را ... نه !
دور و برم را فقط
خالی کرده است
.....................
دخترم نمی روی ؟
شب های اینجا سنگین است و سرد
.....................
نه آقا !
من اینجا زندگی می کنم
و شب های سنگین و سرد را
گذاشته ام
برای آنها که رفته اند تا مردگی کنند
و کورند
و بوی خاک را دوست ندارند
و طعم دهانشان را
هیچ چیز عوض نمی کند
...............................
من اینجا ماند ام
تا زندگی کنم
Subscribe to:
Posts (Atom)













