Saturday, June 1, 2013

در



حکمت هیــــــــــچ در بسته ای 
دیگر

درگیرم  نمی کند
وقتی

تنهـــــــــا دری که باز است

تو را به من می رساند


و این یعنی ...

خدا  
 عادل است

Saturday, May 11, 2013

خانه



خانه ات گرم است

و دست های تو گرم    

دیوارهای خانه  سنگی اند

و چه کسی می گوید

از سنگ ها صدا در نمی آید

وقتی هزار بار شنیده ام

دوستم داری

کنج همین دیوار ...



 پنجرهء کوچک خانه

همیشه باز است

و اتفاق خوب بودنت

وقتی نگاهم می کنی

همان جا می افتد

روی چشم های من

.

.

.

که همیشه بازند


تا ماتم مرگ نیفتد

حتی

به همان اندازهء کوتاه

روی نگاهم

و این ذوقِ گنگ

که دلم را می لرزاند

با هزار آینه انگار

هرگز

تمام نمی شود



این خانه منم شاید

 با دیوارهای سنگی

 پنجره ای رو به غروب

و گیجی هزار تصویر

که دل باخته ام

به صاحبم

Tuesday, April 30, 2013

معجزه



فقط می تواند
معجزه باشد
به نبودنت عادت کردن
یک روز ...
که خدا نیاورد

حتی معجزه ای

بزرگتر از
به آمدنت زنده شدن
آن روز   
که فقط !
خدا
 می توانست آورده باشد

Friday, April 26, 2013

برادر


برادرم!
قدمهایت را بردار
روی چشمانم بگذار


پوتین هایت
کمی ...
روی قلبم
سنگینی می کند

Tuesday, April 16, 2013

ما جا مانده ایم


تو در چشم های من
جا مانده ای
من در دست های تو
و دست های تو
ای کاش
در اندام عشقی دور و محو

جا نمانده باشند

آدم ها همیشه
خودشان را جا می گذارند
در لحظه ای که مرده اند
یا حتی
زمانی که
" کمی " زندگی کرده اند

فکر می کنم
اگر
به خاطرم زندگی کنی
تا ابد
برای تو بمیرم

و چه کسی
قرار است
ثابت کند
من و تو
پشت سرِ یک مشت " چشم بد"
یا یک عمر تنهایی
جا نمانده ایم ...؟

Wednesday, April 3, 2013

یک لحظه





زیستن کنار تو ...
وقتی خدا
زمین و زمان را
به هم دوخته است

مردن حتی ...
وقتی که تو باشی

خوشبختی شاید همین است !
یک نفس
در چشم های تو
وقتی که به من دوخته ای

و دیگر چه فرق می کند
قبل از تو
من
چقدر زندگی نکرده ام
چقـــــدر مرده ام

Thursday, March 14, 2013

شبیه هیچ کس

خیلی ها
که انـــگار یکی بودند
باحرفهایشان
که هـــرگز یکی نبود
آمدند
پا گذاشتند
روی واماندگی ام
و سر از هیچ کجای دلم
در نیاوردند

یک روز
تو آمدی
که شبیه هیچ کسی نیستی
و حرفهایت همیشه یکی ست
از تنهایی ام
سر در آوردی
و از من !
که هیـــــــچ کسی نیستم

و من این بار ...
/ شـــوخی نیست /
به جز تو
از تـــمام آدم هایی که
حرفشان یکی نـــبود
و چه می دانم
شایـــــد هم
اصلا نــــبوده اند
دل بریده ام

ماندانا طورانی mandana tourani

Saturday, March 9, 2013

روز هشتم

من از تمــــــــــــــام تقویم ها
روزهای هشتم هفته را
خط می زنم

آدم های بی سرانجام
همیشه
یک روز اضافه دارند
برای نبودن ...

روزهای هشتم هفته
برای نیامدن اند
و تـو ... امـــــــــــــــا
مردِ تمـــــامِ روزهای بودنی ...

Friday, February 8, 2013

وعده ...


این جنگ نا تمام
با کشتار دسته جمعیِ
من و
بودنم
من
و نبودنم
دارد به فاجعه ای
تبدیل می شود
من با خودم می جنگم
قحطیِ عشق می شود
و آن وقت
حسرتِ یک لحظه آسودگی
مرا می کشد!


دستم به هیچ چیز نمی رسد
و این هیـــــچ ربطی ندارد
به این قانونِ مضحک
که چیزهای خوب
برای نداشتنند ...

قرار نیست هر جنگی
تو را بکشد
هر روز
هر روز
تو را ...
با دست های کوتاه
و پاهای درازتر از سهمت
می گذارند
کنار دیوار
فرمان آتش می دهند

آن وقت
رهایت می کنند

تا جنگ تمام شود
همین است که هست

من فقط
تسلیم وعدهء مردن می شوم

و دست هایم
به مرگی که می گفتند
حق بود
مثل تمام چیزهای خوب دیگر ...
نمی رسد

مرد مسیرهای آشنا


تو مرد کوچه های بن بست نیستی
مرد مسیر های آشنا چرا ...
من اما
زنی گم شده ام در هراس خیابان
که هیـــــچ مردی
به جز تو
ترس مرا کم نمی کند

دنبال نشانیِ آشنا رفتن ولی
کار هر زنی می تواند باشد

کاش تو ...
تنهــــــا
نشانی خانهء من باشی !

فقط نمی فهمم
چرا این روزها
فکر می کنم
من به بن بست رسیده ام
و تو در غریبگی این خیابان ها
گم شده ای ...

Friday, January 18, 2013

دل بسته

چهــــــــــــــــــــــار ستون بدنش ریخته بود
زنی که
تکیه اش را به " تـــــــــــــــــــــو " داد
تو ...
مرد خوشبختی باشی شاید
که چهــــــــــــــــــــــــــــــار ستون " بــــــودنش " محکم است
وگرنه ...
زنی که دل می بندد
بر بـــــــــــــــــــــــاد می رود

Sunday, January 6, 2013

اهلی

من گریخته ام
سالها
از تفنگ ها
گریخته ام از انعکاس قدم ها
که بوی مرگ می آورند ...

هنوز هم می گریزم
کمی دیر است شاید
نفس که ندارم
و تو ... با شکوه و تملک
در چشم های من زل میزنی
دلم میخواهد لنگ بزنم ... آرام شوم
شکــــــــــــــــار شوم

به من که می رسی
فرمانروای مطلق ِ جنگل !
گلویم را بفشار
صدایی نمانده
در بغض های شلیک نشدهء حنجره ام

برای یکی شدن ...
چشم در چشمت می گذارم
و تمـــــــــــــام میشوم

این بیشه های سراسر وحشت
تو را با ابهت
پر از عطشِ داشتن
به دنبال من انداخت
و مرا بی ترس
اینگونه
آرام ... اهلـــــــــی
در آغوش تو ... ؟

قانون جنگل
اگر این است
قانون بدی نیست

Wednesday, December 26, 2012

عاشقی

حالم شاید خوب نبود
این را تمام پیاده روهای شهر
که جای پاهای زنی از هم پاشیده
تنشان را زخمی کرده بود
شهادت داده اند


عاشقی اما ...
حال هر آدم شکسته ای را خوب می کند 


این را زنی شهادت داد
که تمام وجودش را
جای پاهای تنهایی
زخمی کرده بود

و اما عشق

تو
و دق مرگیِ روزهای رفته ات ...
من
و دلمردگی روزهای نیامده ام ...

و امـــــــــا او ...
که هر روز
درگیرِ دلخوشی های نداشته اش
به یک بهانه
می خواهد مـــــــن را خط بزند
تا تـــــــــــو را
از سر بنویسد

باور کن
یک جای کار می لنگد
که همـــــــه
دیـــــــر به هم می رسند


وگرنه
اینهمه آدم
" دست به عصا "
دنبال عشقی نبودند
که شایــــد
روزی
به یک جایی برسد

Friday, December 7, 2012

زندگی



بوی خاک می آید
خاک خیس

مثل صورت همیشه نمدار من


سنگ سرد است

مثل قلب آن مرد که رفت

  مثل آن زن که می رود ...


صدای گریه را می شنوم
و نمی فهمم چرا 


می نشینم
دهانی شیرین می کنم

خیلی وقت است

دهانم
به این خوش طعمی نبوده است

دست می کشم

روی سنگ

و شک می کنم

به مردمانی که اینجا نشسته اند

انگشتم روی خطوط فرو می رود
با خودم می گویم

شاید کور باشند آدمهای اینجا
...
یا مرده اند

که طعم گس لحظه هاشان را

هیچ چیز عوض نمی کند


بوی خاک خوب است
و هوای اینجا سرم را
...
تمام بدنم را سبک می کند

من دچار بی وزنی ام

و غروب ... ته دلم را ... نه !

دور و برم را فقط

خالی کرده است

.....................
دخترم نمی روی ؟

شب های اینجا سنگین است و سرد

.....................
نه آقا !

من اینجا زندگی می کنم

و شب های سنگین و سرد را

گذاشته ام

برای آنها که رفته اند تا مردگی کنند

و کورند

و بوی خاک را دوست ندارند

و طعم دهانشان را

هیچ چیز عوض نمی کند

...............................

من اینجا ماند ام
تا زندگی کنم