Wednesday, September 25, 2013

دست های تو


هــــــــمیشه که نمی شود
بی دغدغه ماند
هــــــــــــمیشه که نمی شود
بی دلهــــــــــــره رفت

یک وقت دلت می خواهد
زمین و زمان
زیر و رو شود
و تو در دست هایش جا بشوی

ببین !


چه می ترسم
و چه دست های تو خوبند
حتی اگر دلم
ایـــــــــــــــن همه
زیر و رو  شود

هـــــــــــــمیشه که نمی شود
همه چیز داشت

آماده ام
همهء دلهره های زمین را
یک زمان
به من بدهند

هــــــــــــــــــمین دست های تو ...
بس است دیگر

Sunday, September 8, 2013

بودنت



چقدر بودن تو خوب است 
و من چقدر باور نمیکردم
بودن کسی 
حتی برای گاهی
اینهمه خوب باشد 
این باورم بود



و چقدر خوب است که کسی بیاید
و باورهای تلخت را
به این سادگی
تنها با بودنش ...
از تو بگیرد

Thursday, August 29, 2013

قـــــــــــرار


قـــرار نيست
كسي بفهمد


چرا جيغ ميكشم
و چند دقيقهء كر و لال
مثل يك بمب ساعتي

مرا
منفجر كرده است

قـــرار
كسي بفهمد
چرا گريه مي كنم
و چند ثانيهء پر جدال
مثل بالشي
روي صورت مقتول ...
صداي مرا خفه كرده ست

ما خيلي قرارها نداريم
مثل همهء قول هاي دنيا
كه نارس از دست مي روند
مثلِ ...
حواس آن مرد
كه جايي دور پرت شد
و زني كه قرار نبود
از چشم مردش بيفتد

مثل مــــن !
كه يك عمر بي قرارم
و هيچ كسي نفهميد
اما ...
صبر كن ببينم
مگر قرار نبود
تــــو
مثل كسي نباشي ؟

Monday, August 19, 2013

بود و نبود


يكباره بودي و
من
هزار بار زنده شدم
نكند نباشي و
من ...
هزار بار
جان بـــكنم

Wednesday, August 7, 2013

مـــــــــرداد

سوگند به حضور نجیبت 
مــــــــردادی من ...
 
دست سالنامه ها رو شد 
بس که از فصل ها گفتند
چه دروغ ...

و از روزگاری که می گذرد
به دروغ ...

تو آمدی
و من فهمیدم 
تابستان فقط نامی ست
که به فصل عشق داده اند ...

و روزگار ...
انگار تازه می گذرد 
بر مدار من !

و دلم را چیزی 
جز حضور تو 
خوش نمی کند 

حیـــــف 
که هیـــــــچ تقویمی
جهان را 
از بدو تو 
آغاز نکرده است 

Friday, July 26, 2013

حضرت علی




دردی ست در این دل که در این دیدهء تر نیست
ایـــن جامهء خـــونین به تنش رخت سفر نیست

بر خــــاک نشاندند ســـر و پیکر ســـرخش
از ضجه چه سود است ولی کار دگر نیست

این قصه چه تــــلخ است که ناحق بدرانند
حق مـرد و صد افسوس که این قصه به سر نیست


شــــاید هــــمه در عرش خدا اشک فشانند
این شب که چه تار است و در آن هیچ سحــر نیست

Sunday, July 21, 2013

مرده ام ...



 یخ بسته ام
نه مثل این شهر ماتم زده
 که شاید
 امیدی باشد برای گرم شدنش
مثل اینکه مرده باشم
و دیگر
 هیچ کس
 به دیدنم نمی آید

خاک گرفته ام
نه مثل  پنجره ای
 که  شاید
 دستی
 غبارش را بگیرد
مثل اینکه
 با خاک
در آمیخته ام
و دیگر هیچ کس
مرا به خاطر نمی آورد
مرده ام
و تو هم انگار
 مرا فراموش کرده ای 

خاک شده ام
و انگار تازه فهمیده ام
که چرا میگویند
خاک سرد است
من ...
در دلت خاک شده ام
 تو         
 مرا فراموش کرده ای
و من چنان مرده ام 
که انگار
هرگز
" نبوده ام " ...

Thursday, July 11, 2013

بر باد

آویزانم 
به بند دلت 
مرا جمع کن
تا بر باد نرفته ام

Tuesday, June 25, 2013

بهشت اینجا



آدمها

خدا را صدا می زنند

مرا آتش

تو را سنگ


       

و سنگشان را پدرم

سالهای سال

به سینه  زد

و گفت :
 / به خوش باوری /

بی گناه  که باشی

درهای جهنم بسته اند

و انگار نه انگار

اینجا

بهشت نیست ...