Tuesday, July 29, 2014

مبتلا



بس كه عاشق است
مرا نمي بوسد
مي گويد مبتلا مي شوم

بس كه عاشق ام
باورش می کنم

كار از كار گذشته ست
من
از آنچه او خيال مي كند
حتي
خوش باورترم

Monday, July 14, 2014

اسطوره



آماده ام زندگي كنم
يا بميرم
تنها اگر
تو فرمان دهي

حالا بيا
كنار سرزميني
كه فتح كرده اي
آرام بگير
تب جنگ گرفته اي
و شهر تسليم است

دست و پاي عشق را
بسته اند
و دنيا از چهار گوشهء زخمي
آويزان است

سپيد بختي
در شام آخرهاي زيادي
با مردمان دلداده
خداحافظي كرده ست

ديوانه نيستند اينها
كه سر خود را به باد داده اند
به نام عشق !

هيچ كس نمي فهمد
صبحدم روز بعد
آن چه
براي هميشه رفت
دل من بود

و از چهار چوب دنيا
آن كه مرا
به زمين آورد
دست هاي تو

و اين
عادت بد تاريخ است
كه اسطوره ها را
زودتر فراموش مي كند

وگرنه داستان تو را بايد
قرن ها تكرار كنند
سرداري كه مرا
بي جنگ
بي شمشير
تنها با دست هايش
فتح كرده بود

Monday, July 7, 2014

بزرگترها


بزرگتر ها
شلوغش مي كنند

او را نمي شناسم
به او كه مي رسند
به من " مي رسند "
من اما هيچ وقت
به عشق نمي رسم

صورتم را بند مي اندازند
من چنگ به بند دلم
گل انداخته ام
و چقدر سرخي به من آمده است
آنقدر كه تا سالها
صورتم را با سيلي
زيبا نگه داشت
مرد !

بزرگتر ها چقدر شلوغ مي كنند
قند مي سابند
مي سابند
دلم را
خودم را

اشك شور است
او مي خندد
غذا شور است
گريه مي كنم

پا جلو گذاشته اند
سفيد بخت شوم
پا در مياني مي كنند
نروم يك وقت
بختم سياه نشود

بزرگترها
ديگر برويد
بي زحمت
ميخواهم با اجازه تان
به زندگي " برسم "
مگر نمي بينيد
سر رفته است

خواب


خواب زياد ديده ام
و بارها پريده ام
آشفته ...
" خير باشد "

سالها بعد
تعبير خوابم كه تو بودي
فهميدم
لااقل

خواب كه مي بيني
زن بودن
چيز خوبي ست

Thursday, June 26, 2014

دو سال



چاره اي نيست
جز اينكه
بخواهي دوستت داشته باشم

من
دو بار
سيصد و شصت و پنج روز
خوشبخت بوده ام
به اندازهء يك پرندهء گيج
وقت باز شدن پنجره

به قدر تنهايي هزار و سيصد و
چند ساله ام ...
باز هم دلهره ها كشيده ام
مبادا كه نباشي ...

تو از سر تنهايي
من از سر دلخوشي

فرقي هم نمي كند

تو چاره اي نداري
جز اينكه بخواهي
دوستم داشته باشي

Sunday, June 8, 2014

مسافر



دختري كه گوشهء دلش را
قطار كشيد و برد
هنوز هم
به مسافري فكر مي كند
كه او را از كنار ريل بلند نكرد
مسافري كه حالا
يك دست داشت
دو چمدان
و بليط بخت آزمايي اش را
كه برنده نبود


به جاي
بليط قطاربرداشته بود

كسي نفهميد
مرد كجا پياده شد
اما دخترك
از بخت بد
روي ريل ها
با دلي
كه ديگر گوشه نداشت
از زندگي
پياده شده بود

Wednesday, May 28, 2014

چقدر می ماند



چند قرن دلتنگي مانده به تو ؟!
چند سطر شعر
چقدر گريه
چند برگ تقويم
چند قدم تا خيابان خانه ات
خانه ام ...
چقدر نفس تا تو


اصلا
چقدر از
من
مي ماند
بعد از همهء اين ها ...؟!

Wednesday, May 21, 2014

بحران



بــــــحران
آسماني نيست , آبي تر

دغدغه اي نيست
آب خوش

يك وجب جا با


يك مشت " آدم تر"

بدبختي اينجاست
که هرجا مي روم
وقتي تو نيستي ...
آدمي مي شوم
كه آب خوش از گلوي لحظه اش
پايين نمي رود

و آسمان فقط
يك وجب است
از تصوير زميني تنگ و تاریک
كه تو را کنار من ندارد!

Thursday, April 24, 2014

تـــــصویرها


بدون تو
از نخ پوسيدهء ثانيه ها
آويزانم

از خيمه شب بازي
عقربه ها با خودم

مي ترسم

بدون من
ديگر
بي لبخند
براي هيچ تصويري
آماده نخواهي بود

ما نباشيم
چه لحظه هايي
كه ثبت نخواهند شد
بدون ما
تصويرها
به دنيا نيامده
به باد تاريخ رفته اند ...

Sunday, April 20, 2014

خسته


من از تمام مردان روزگار
خسته ترم
اما هنوز
بيش از همهء زن هاي دنيا


براي تو مي ميرم

Friday, April 11, 2014

تقدیر


من به تقدير مشكوكم
به قصه هاي عاشقانه حتي ...
به زناني كه با يك تار مو
تو را دار مي زنند
و مرداني كه اثبات عاشقي شان
شمشير و جنگ بوده ست

تقدير گفته بود
دلم شكسته است
و نشاني از تو را
كف دست من
خط خطي نكرده بود

دروغ گفته بود
و من
همين يك بار
از خيانت كسي ذوق كرده ام

ببين
عشق را گذاشته اند كف دست من
و من بي شمشير هم مي جنگم
براي تو

مي خواهم دنيا نباشد
اما يك تار موي تو را
براي دار زدن هم
به آن نمي دهم

و اين قصه اي ست
كه تقدير آن تويي

Tuesday, April 1, 2014

عــــــــــــــــــشق


عشق
چيز عجيبي ست
وقتي از من
ديكتاتوري مي سازد ، زود رنج
كه تنها تو را
انحصاري مي خواهد


از تو
نازك دلي
كه اشك مرا
تاب نمي آورد ...

عشق چيز عجيبي نيست
شايد

اما
من و تو
عجيب ...
عاشق شده ايم !

Sunday, March 16, 2014

جنگ



مـــــرد كه رفت جان بكند
زن دل كــــند
مـــــادر گيس هايش را ...

كسي نفهميد
زنجير گردنش

آنقدر محكم نــــبود


تا حضورش را
زمين گير كند

شايد برگردد
اين مرد
اما ...
قدم از قدم
بر نخواهد داشت

او كمي آن طرف تر
در حوالي جنگ و خون
پاهايش را
جا گذاشته ست

Friday, February 28, 2014

زنده ...


پریشان بود
فکر می کرد طوفان زده ست
بارها برای خودش
و کشتی های غرق شده ش
کابوس ها دیده بود

شناور در يك تسليم رام

دست و پا بزن مــــــــرد!
هنوز زنده ای
و آنها که بیرون از اینجا
عزای تو را , ادا در می آورند
ندانسته اند ...
دریا !
فقط مـــــــرده ها را
به بیرون پرت می کند

سال تحویل



بيا
گوشهء دلم را بگير
جايي پهن كن
كه بوي بهار به آن رسيده باشد

دلم سرد نيست

فقط
زمستاني ست
بي برف و يخ بندان
كه خيالت


هيچ !
به فكر كوچ نيفتد

صداي چشم هايت مي آيند
حول حالنا ...
چه خوب است كه چشم هاي تو
دعاي خير من است

عشق نو ...
تو را بر تن لحظه ها كرده ام
همين كه هستي
سرنوشت عوض مي شود

بدون تو
بعيد مي دانم
هيچ سالي
مرا تحويل بگيرد ...

Thursday, February 20, 2014

کــــــور



پشت پلك هر خيابان / مردي ست
كه رد شدن از عرض عشق
از طول درمان زخم هايش
دردناك تر است
پشت قلب هر شهر/ زني ست
كه گريهء دلواپسي هايش
خيابان هاي شهر را


خيس تر از باران كرده ست
كسي بيايد
به زن هاي عاشق بگويد
دست مردهاي شهر را بگيريد
از خيابان هاي خيس رد كنيد
"عشق " كورشان كرده ست

Sunday, February 9, 2014

قصه ...



ما قصه زیاد شنیده ایم
ما زیاد خوابیده ایم
و هیــــــــچ بوسه ای بیدارمان نکرد

زنان همه
مرده تر از آن بودند

که به یک بوسه
بیدار شوند

و مــــــردی شاید


آنقـــــــــدر بیدار نمانده بود
تا دلهــــــــره های یک شب زن را
حتی ...
در خواب ببیند

و مــــا هنوز منتظریم
که شب نرسیده
برای عمری آشفته خوابی
یک مشت شایعه بسازیم
و کنار قصه های خیالی
مفت مفت بمیریم

Wednesday, January 29, 2014

مـــــــــــستی


عاشقي ات هم
مثل زمان مستي
گرم است
مي خندد
به سلامتي بودنم
ذوق مي كند ...
و من
هر چه حرف راست عاشقانه ست را
از دهان مستي ات شنيده ام

Monday, January 20, 2014

کم حواس



تو باشي
من
قدم به قدم فدايت مي شوم
تو باشي
از لحظه هاي دلتنگي
جلو مي زنم
به تمام درهاي بسته
دهن كجي مي كنم
به بن بست ها ...
به خيابان هايي همه با يك نام ...

دوست دارم
تو باشي و من
نشاني ها را گم كنم
راه خانه را هم ندانم
تا همه بفهمند
براي من كم حواس
خانه آنجاست
كه تو باشي
تا من
قدم به قدم فدايت شوم

Saturday, December 28, 2013

گم و گور



عاشق گورش را گم نمي كند
يك وجب خاك پاي تو را
دو دستي مي چسبد
تا هزار سال سپيد
به هزار روي سياه
نشان دهد

بايد آدمها بفهمند
قصه ء عاشقي

شايد
كه سري دراز دارد
اما من سرم
فقط
براي گم نكردن گورم
از كنار تو
درد مي كند