Tuesday, April 16, 2013

ما جا مانده ایم


تو در چشم های من
جا مانده ای
من در دست های تو
و دست های تو
ای کاش
در اندام عشقی دور و محو

جا نمانده باشند

آدم ها همیشه
خودشان را جا می گذارند
در لحظه ای که مرده اند
یا حتی
زمانی که
" کمی " زندگی کرده اند

فکر می کنم
اگر
به خاطرم زندگی کنی
تا ابد
برای تو بمیرم

و چه کسی
قرار است
ثابت کند
من و تو
پشت سرِ یک مشت " چشم بد"
یا یک عمر تنهایی
جا نمانده ایم ...؟

Wednesday, April 3, 2013

یک لحظه





زیستن کنار تو ...
وقتی خدا
زمین و زمان را
به هم دوخته است

مردن حتی ...
وقتی که تو باشی

خوشبختی شاید همین است !
یک نفس
در چشم های تو
وقتی که به من دوخته ای

و دیگر چه فرق می کند
قبل از تو
من
چقدر زندگی نکرده ام
چقـــــدر مرده ام

Thursday, March 14, 2013

شبیه هیچ کس

خیلی ها
که انـــگار یکی بودند
باحرفهایشان
که هـــرگز یکی نبود
آمدند
پا گذاشتند
روی واماندگی ام
و سر از هیچ کجای دلم
در نیاوردند

یک روز
تو آمدی
که شبیه هیچ کسی نیستی
و حرفهایت همیشه یکی ست
از تنهایی ام
سر در آوردی
و از من !
که هیـــــــچ کسی نیستم

و من این بار ...
/ شـــوخی نیست /
به جز تو
از تـــمام آدم هایی که
حرفشان یکی نـــبود
و چه می دانم
شایـــــد هم
اصلا نــــبوده اند
دل بریده ام

ماندانا طورانی mandana tourani

Saturday, March 9, 2013

روز هشتم

من از تمــــــــــــــام تقویم ها
روزهای هشتم هفته را
خط می زنم

آدم های بی سرانجام
همیشه
یک روز اضافه دارند
برای نبودن ...

روزهای هشتم هفته
برای نیامدن اند
و تـو ... امـــــــــــــــا
مردِ تمـــــامِ روزهای بودنی ...

Friday, February 8, 2013

وعده ...


این جنگ نا تمام
با کشتار دسته جمعیِ
من و
بودنم
من
و نبودنم
دارد به فاجعه ای
تبدیل می شود
من با خودم می جنگم
قحطیِ عشق می شود
و آن وقت
حسرتِ یک لحظه آسودگی
مرا می کشد!


دستم به هیچ چیز نمی رسد
و این هیـــــچ ربطی ندارد
به این قانونِ مضحک
که چیزهای خوب
برای نداشتنند ...

قرار نیست هر جنگی
تو را بکشد
هر روز
هر روز
تو را ...
با دست های کوتاه
و پاهای درازتر از سهمت
می گذارند
کنار دیوار
فرمان آتش می دهند

آن وقت
رهایت می کنند

تا جنگ تمام شود
همین است که هست

من فقط
تسلیم وعدهء مردن می شوم

و دست هایم
به مرگی که می گفتند
حق بود
مثل تمام چیزهای خوب دیگر ...
نمی رسد

مرد مسیرهای آشنا


تو مرد کوچه های بن بست نیستی
مرد مسیر های آشنا چرا ...
من اما
زنی گم شده ام در هراس خیابان
که هیـــــچ مردی
به جز تو
ترس مرا کم نمی کند

دنبال نشانیِ آشنا رفتن ولی
کار هر زنی می تواند باشد

کاش تو ...
تنهــــــا
نشانی خانهء من باشی !

فقط نمی فهمم
چرا این روزها
فکر می کنم
من به بن بست رسیده ام
و تو در غریبگی این خیابان ها
گم شده ای ...

Friday, January 18, 2013

دل بسته

چهــــــــــــــــــــــار ستون بدنش ریخته بود
زنی که
تکیه اش را به " تـــــــــــــــــــــو " داد
تو ...
مرد خوشبختی باشی شاید
که چهــــــــــــــــــــــــــــــار ستون " بــــــودنش " محکم است
وگرنه ...
زنی که دل می بندد
بر بـــــــــــــــــــــــاد می رود

Sunday, January 6, 2013

اهلی

من گریخته ام
سالها
از تفنگ ها
گریخته ام از انعکاس قدم ها
که بوی مرگ می آورند ...

هنوز هم می گریزم
کمی دیر است شاید
نفس که ندارم
و تو ... با شکوه و تملک
در چشم های من زل میزنی
دلم میخواهد لنگ بزنم ... آرام شوم
شکــــــــــــــــار شوم

به من که می رسی
فرمانروای مطلق ِ جنگل !
گلویم را بفشار
صدایی نمانده
در بغض های شلیک نشدهء حنجره ام

برای یکی شدن ...
چشم در چشمت می گذارم
و تمـــــــــــــام میشوم

این بیشه های سراسر وحشت
تو را با ابهت
پر از عطشِ داشتن
به دنبال من انداخت
و مرا بی ترس
اینگونه
آرام ... اهلـــــــــی
در آغوش تو ... ؟

قانون جنگل
اگر این است
قانون بدی نیست

Wednesday, December 26, 2012

عاشقی

حالم شاید خوب نبود
این را تمام پیاده روهای شهر
که جای پاهای زنی از هم پاشیده
تنشان را زخمی کرده بود
شهادت داده اند


عاشقی اما ...
حال هر آدم شکسته ای را خوب می کند 


این را زنی شهادت داد
که تمام وجودش را
جای پاهای تنهایی
زخمی کرده بود

و اما عشق

تو
و دق مرگیِ روزهای رفته ات ...
من
و دلمردگی روزهای نیامده ام ...

و امـــــــــا او ...
که هر روز
درگیرِ دلخوشی های نداشته اش
به یک بهانه
می خواهد مـــــــن را خط بزند
تا تـــــــــــو را
از سر بنویسد

باور کن
یک جای کار می لنگد
که همـــــــه
دیـــــــر به هم می رسند


وگرنه
اینهمه آدم
" دست به عصا "
دنبال عشقی نبودند
که شایــــد
روزی
به یک جایی برسد

Friday, December 7, 2012

زندگی



بوی خاک می آید
خاک خیس

مثل صورت همیشه نمدار من


سنگ سرد است

مثل قلب آن مرد که رفت

  مثل آن زن که می رود ...


صدای گریه را می شنوم
و نمی فهمم چرا 


می نشینم
دهانی شیرین می کنم

خیلی وقت است

دهانم
به این خوش طعمی نبوده است

دست می کشم

روی سنگ

و شک می کنم

به مردمانی که اینجا نشسته اند

انگشتم روی خطوط فرو می رود
با خودم می گویم

شاید کور باشند آدمهای اینجا
...
یا مرده اند

که طعم گس لحظه هاشان را

هیچ چیز عوض نمی کند


بوی خاک خوب است
و هوای اینجا سرم را
...
تمام بدنم را سبک می کند

من دچار بی وزنی ام

و غروب ... ته دلم را ... نه !

دور و برم را فقط

خالی کرده است

.....................
دخترم نمی روی ؟

شب های اینجا سنگین است و سرد

.....................
نه آقا !

من اینجا زندگی می کنم

و شب های سنگین و سرد را

گذاشته ام

برای آنها که رفته اند تا مردگی کنند

و کورند

و بوی خاک را دوست ندارند

و طعم دهانشان را

هیچ چیز عوض نمی کند

...............................

من اینجا ماند ام
تا زندگی کنم

Tuesday, November 6, 2012

زنان تمام شده



هیـــــــــــچ زنی
تمـــــــــــام نمی شود
وقتی ...
امتداد نگاه یک مرد
تنــــــــــــــــــها
به او ختم می شود

اگر نه ... که ما مـــــــــــرده ایم
و ســــــــالها بعد از این
مردانی بی چـــــشم
سر از گورستانی در می آورند ...
پر از زنانِ تمــــــــــام شده ای
که از عشق
" رو" گردانده اند

Sunday, October 21, 2012

عشق یکی نبود



تکرار می کنم
دلتنگی های من
از عمق آغوش تو
خیلی کمتر است
و قد هر بهانه
تا سر بازوانت هم نمی رسد
فقط نمی فهمم
اعتمادی هست
به این عاشقانه
یا به من حتی ...
که زبانم هیچ وقت
به درازی شب ها نمی شود
و واژه  را
بر عکس این همه اشکِ بی دلیل
کم می آورم
اما اقرار می کنم
منتظر معجزه بودم
چیزی بیشتر از جسارتِ تاریخ
که پیدایت شد
و من چقدر دلم می خواست
آخرین پیامبر جهان می شدم
که اثبات حرفم تو باشی

اعتراف می کنم
 که فهمیده ام
همه کافر بوده اند
عشق هرگز یکی نبود
و حجم بودنت
از باور تمـــــام مردم این دنیا
برای من
آشناتر است


Thursday, October 4, 2012

گره



همیشه یک نفر راست نمی گوید
همیشه یک نفر باور می کند
همیشه کسی می گذرد

من

سالها پیش
تقدس دخترانگی ام را
در گرهء روسری ام
سفت و سخت باور کرده بودم
و روزها ... چنان کسل گذشتند
و مادرم راست نگفت ...
سفید بختی ام
در هیچ کجای این گره
جا نمانده بود

حالا

دیگر هیــــــــــــچ چیز نمی گذرد
مثل کسالتِ روزهای پر دروغ
مثل منِ ساده لوح
که بی آنکه مادرم چیزی بگوید ...
زنانگی ام را
با گرهء کوری که در گلویم است
باور کرده ام

اما این بار

فهمیده ام
سیاه بختی ام
درست همین جا
زیر همین گره
جا خوش کرده است

من که دروغ نمی گویم

و تو
می تــــــوانی که بگذری
چون ...
آنکس که همیشه باور می کرد
دیــــگر
اینجا زندگی نمی کند

Tuesday, September 18, 2012

عاشق که باشی
فکر میکنی کسی هستی
یک روز
از پشت خیال بافی هایت
می آید
با لاقیدی
به تو امر میکند
نبــــــــــــــاش!
و تو نیست می شوی

پس من
از امشب
آنقــــــدر خودخوری می کنم
تا تمــــــــــــــام شوم
حالا
اگر راست می گویی
بیــــــــا و مرا
پیـــــــــدا کن

Friday, September 14, 2012

تنها یــــک لحظه
چشم بر هم می گذارم و پنهان میشوی
دیگر ... تا هــــــمیشه پیدایت نمیکنم ...
من و تو
هیــــــچ وقت ...
همبازی خوبی برای هم نبوده ایم

Friday, September 7, 2012

بی بازگشت



من از شب افتاده ام
روی چشم های تو

می خواهم بروم
تا تهِ روشنی
رفتنم با خودم است
نــــــــــگاهت اما ...
چیز دیگری می گوید

برگشتنم با خداست
می دانم

محو


از رنگ رفته ام
مثل عکس کودکی هایم

خاک خورده ام
مثل جانماز کنج خانه
که دیگر
قرار نیست
کسی را به خدا نزدیک تر کند
محو شده ام
مثل بزکِ زن های عزادار
و فکر می کنم
لحظهء مردنم را
خودم
نقش خواهم زد ...
.
.
.

مرا آویزان می کنند

از ریسمانِ بلندِ اندوهم
و نگفته هایم
مثل دندان لقی سمج
در دهانم
تکان می خورد

حالا ...

تا فرصتی هست
می روم سراغ خیالم
و فکر می کنم
روزی برسد
که عشق خواهم داشت ...

من از رنگ رفته ام

از " رو " نرفته ام

بی مقصد


آخر سر
راه ها و جاده ها که تمام شوند
جای خالی من پر می شود

به تو
اما ...
دیگر چه راهی مانده
تا نرفته باشم ؟

حالا اگر می خواهی بروم
از خیالم کنار برو
بیشتر ماندنم
تنها پای رفتنم را لنگ می کند

این جاده ها
و این تو...

که هیــــــــچ راهی
به مقصدت شروع نمی شود

هیچ کس به من نگفت
تنهایی ...
یعنی تا ابد

و من فهمیدم
تا ابد
فقط تا وقتی ست
که کسی مثل تو
هنوز ...

نیامده باشد